تورو خدا میبینین؟تا همین ۴-۵ ماه پیش دسته جمعی
با بچه ها دعا میکردیم یه باکس خاک وارد جو آبادان بشه
بلکه یه قیلوله بعد از ظهر عوض شیمی خوندن تو مدرسه تا
۲ گیرمون بیاد.حالا راه به راه به مامانم آویزون میشم که:
مامان مدرسه ها کی شروع میشه؟مامان چند ساعت دیگه
تا اول مهر مونده؟مامان؟مامان؟..چک!(آوای یک سیلی آب دار)
خب.گذشته از شوخی من تابستونو خیلی دوست میدارم به دو دلیل:
تولدم تو این فصله-یه عالمه فرصت دارم تا کلی چیز یاد بگیرم.![]()
به نظر من اگه آدم واسه تابستونش برنامه ریزی کنه و خلاصه
ثانیه های تابستونشو حسابی بچلونه آخر تابستون اونقدر
همه فن حریف و فول میشه که به علامه حلی میگه:زکی!
به خدا میشه اصلا اغراق درش نیست.
اون موقع تازه میبینین چقدر از هم نوعاتون برترین که نصف عمر
مفیدشونو خوابن نصف دیگشو رو با دختر خالشون تو پارک و خیابون
و پای تلویزیون و تلفن گذروندن.
خلاصه فرصت خوبیه تا نقطه های تاریک وجودتونو روشن کنین.
اون موقع میتونین از خودتون یه تعریف داشته باشین.یه باور شیرین
از شخصیت خودتون.بد میگم؟
خب دیگه به نظرم بهتره از حالت جدیت در بیام.آقا ما دیدیم تو این
هوای شبه جهنم آبادان چه کاری بهتر از شنا.و انگیزه پیش اومد که
برمو خودمو بندازم تو ۴ متری استخر که آبش اونقدر سبز بود که اول
با خودم اندیشیدم به محل احداث تالاب مخصوص قورباغه های در معرض
خطر نابودی نسل اومدم.البته رفته رفته وضعش بهتر شد.
بعدش یادم اومد که خواستنی ترین مکان تو کل آبادانو فراموش کردم.
کتابخونه ی باشگاه انکس که مال همون زمان انگلیسی هاست البته
اونموقع خیلی سطح بالاتر از الان بود.خیلی سخته که اون محیط آروم
و کلاسیکو و اون جایگاه همیشگی من کنار پنجره روبروی خورشید روی
اون صندلی راحتی های چوبی گرد با کوسن های نرم (فکر کنم مال همون
زمانن)رو ندیده بگیرم.و البته یه عالمه کتاب.که هرکدوم یه دنیای جدیدن.
یه طرز فکر جدید.که با هر دفعه رفتن به اونجا وارد یکی از اونا میشم و وقتی
خورشید جلوی چشمم با خجالت قرمز میشه و کل آسمونو به رنگش
مبتلا میکنه و بعد خداحافظی میکنه و میره منم اون دنیای جدیدو میبندمو میرم.
و ضمنا از اونجایی که دفاع شخصی برای هر دختری لازمه تصمیم دارم ایروبیکو
ببوسم بذارم کنار یه ورزش رزمی برم.به هر حال اگه تو یه موقعیت اضطراری قرار
گرفتم به نظرم خاصیت کمربند سیاهم بیشتر به درد میخوره تا اینکه واسه طرف
مامبو شافل برم.![]()
و اینکه خب زبان خارجه هم همیشه و همه جا به درد میخوره چون تو هر
کشور یا سایتی زبون فارسی رو ممکنه پیدا نکنین اما انگلیسیو چرا.
خب سرگرمیای من زیاده بخوام بنویسم به اخرش نرسیده خوابتون میبره.
از من الگو بگیرید اقا از من.میبینید چه دختر خوبیم من؟![]()
راستی هفته دیگه تولدمه ها .تولدم مبارک![]()
دیشب رفته بودم تو لاک خودم که یه موضوعی ذهنمو فرا گرفت و این یه بهانه ای شد
واسه آپ کردن.
راستش رفتم توی این فکر که چرا آدما معمولا قبل از ازدواج تا فلک چونه میزنن که بزرگسال
تلقی بشن اما بعد ازدواج دوبل همون مقدار اصرار دارن که یه سال از همون مقدار واقعی
کوچکترن؟
مثلا خیلی از شما حتما براتون پیش اومده که زمانی یه بچه دبیرستانی نفله ی بد غذای
غرغرو با صورتی که لااقل ۳ تا جوش کوچولو روش سفره پهن کرده بوده بودین یه مهمون
اومده خونتون و وقتی از مامانتون پرسیده که مثلا ته تغاریت(یکی مثل خودم)چند سالشه و
اون جواب داده ۱۵ شما فوری خودتونو پروندین وسط که نه من ۱۶ سالمه در حالی که ۸ ماه
دیگه تولدتون بوده.
و ممکنه هم با کسایی (خصوصا خانمایی ) روبرو شده باشین که سنشونو از ۲۸ سالگی به
بعد با ماه حساب میکنن:خیال نکن چون روی صورتم ۲۵ تا چروک نشسته خیلی پیرم پسرم
من فقط ۲۸ سال و ۵۰۰ ماهمه.
خب بعضیا هم هستن که خودشونو به طور عملی سنشونو کمتر یا بیشتر نشون میدن مثلا
۱۵ سالهه از لوازم آرایشی مامانش استفاده میکنه و لباسای مخصوص سنین ۲۰ به بالا رو
میخره و یه کیف که دو برابر خودشه میندازه رو کولش و اون ۲۸ سال و اندی ماهیه لباسای
تینیجری صورتی جیغ میپوشه و وقتی لپشو میکشی یه من ژل تزریقی زیر پوستش جمع
میشه.و کافیه یه عکس قبل از حمام و یه عکس درست بعد از حمام ازش بندازی تا بهت ثابت
بشه آرایش چه تاثیر کلانی روی سن ایشون داشته.
جدا چرا ما هرطوری باشیم در تلاشیم به عکس اون قضیه برسیم؟
البته کاملا تموم که نه امتحان زبان مونده اما زبان طفلکی آدم حساب نمیشه
ترم اول که حتی زحمت به خودم ندادم لای کتابو باز کنم همینطوری رفتم سر جلسه و بالاترین نمره کلاسو(۲۹.۷۵ از ۳۰)گرفتم.![]()
![]()
به همین ملاست!ملاست لغت زایاییه بر گرفته شده از لفظ ملس![]()
مال ما که تموم شد اما به نظرم بعضیا باید تا دیوار بغل کوچه تیر درسایی رو که در طول سال
به خوردشون رفته رو عین رنگ پس بدن.![]()
خب برای اونا هم ۲عا میکنیم که امتحانارو گل بزنن
حق یارتون باشه .
شهریوریاشم ناراحت نباشن .زندگی هر روزش جبران گذشته هاست
حالا فوقش یه کم
با پاپایی درگیری لفظی (خدا رو چه دیدین شایدم فیزیکی )پیدا کردین که اینم میگذره.
حالا یکی نیست بگه اگه خودتم تجدید می آوردی همینارو میگفتی؟![]()
نه بابا تعجب نكنيد قرص اكس مصرف نكردم
با ماشين زمانم با آينده سفر نكردم و يقين دارم
سرم به جايي نخورده.
اما ما تو خطه زر خيز خوزستان مخصوصا آبودان
دو تا فصل بيشتر نداريم:پاييز و تابستون.
اون دو تا فصل ديگه هم همينطوري دكورين![]()
امروزم امتحان زبان فارسي داشتيم بر خلاف
نوعش كه كشوري بود خيلي ملس بود و كلا
۴۵ ميني سرو تهشو هم آورديم.![]()
بعدشم رفتين نشستيم لب كارون(دم در مدرسمون
يه جوي آب فول آف لجن و فراگه كه به كارون معروفه)
تمرين تير اندازي با سنگ به هدف هاي كوچولوي خمار
سبز و نرم و بوگندوي داخل كارون(همون فراگها)
تا بقيه بچه ها رسيدن و گروهمون تكميل شد و رفتيم
خونه.همين!
راستي يه نظر خواهي .قالبم چطوره؟![]()

